+ عزيز من

عزیز دل:* .

آنکس که درد عشق بداند اشکی بر این سخن بیفشاند: .

 این سان که ذرّه های دل بی قرار من سر در کمند عشق تو،جان در هوای توست شاید محال

نیست که بعد از هزار سال، روزی غبار ما را،آشفته پوی باد در دوردست دشتی از دیده ها نهان،

 بر برگِ ارغوانی، - پیچیده با خزان - یا پای جویباری، - چون اشک ما روان – پهلوی یکدیگر بنشاند!

ما را به یکدیگر برساند! .

نویسنده : بهار ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٦
تگ ها:


+ عزيز من

عزیز دل:* .

آنکس که درد عشق بداند اشکی بر این سخن بیفشاند: .

 این سان که ذرّه های دل بی قرار من سر در کمند عشق تو،جان در هوای توست شاید محال

نیست که بعد از هزار سال، روزی غبار ما را،آشفته پوی باد در دوردست دشتی از دیده ها نهان،

 بر برگِ ارغوانی، - پیچیده با خزان - یا پای جویباری، - چون اشک ما روان – پهلوی یکدیگر بنشاند!

ما را به یکدیگر برساند! .

نویسنده : بهار ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٦
تگ ها: